من از بدخشانم… ❤️- نویسنده نادر موسوی- 24 آبان ماه 1400
با «غفران و دلآرام» عزیز در برگ و باران پاییزی تهران.🥰
- رفتیم میدان راه آهن تا در دیزی سرای آذری شوربای آذربایجانی بخوریم. صف دراز بود، جای نبود، کرونا بود، ترسیدم و در آخرین لحظات انتحاری زده گفتم برویم رستوران کناری اش کباب کوبیده خوشمزه تر خوردیم! حس کردم ویروس کرونا از بیخ گوشم رد شد!😁هوا بارانی و عشقولانه بود، گفتم بیایید میدان راه آهن یک عکس یادگاری بگیریم، این ترکیب شاید دیگر هیچوقت تکرار نشود، حرکت مدرسه را رفتیم و این نگاره ی ماندگار را انداختیم.😍
- آخرین لحظات در تهران، در حالی که با انگشت به زمین اشاره می کرد گفت: خییییییلی مخلصیم!👇 اصطلاحی که در این سفر زیاد به کار برد: دربست نوکرتیم، خیییییلی مخلصیم و … یک مورد خارج از چوکات را هم من اضافه کردم به آموخته های این سفرش!😁
- شب آمدیم خانه، پرسیدم گفت شام خورده ام- که پسان فهمیدم حدود ساعت پنج عصرانه خورده بوده🤦- مادرجان هم شارتی کرده و کمی قار و خوابیده بود و بر خلاف همیشه شام درست نکرده بود، چند چاینک چای سبز تلخ بدون قند و نبات نوشیدیم و گپ زدیم که ساعت حدود دوازده شد، گفت:می روم هتل. گفتم بمان. در حالی که چشمانش از گرسنگی سیاهی می رفت با خنده گفت: چی کنیم ایقه دربار کرده، برویم دیگه! من فقط غش غش خندیدم!😁😬
- گفت: کمی صبر کن، بخیر به زودی این زنگوله را در مدرسه ای بسیار بزرگ تر برای بچه ها خواهیم نواخت.😍
- در خانه ی کابل با پکول های سوغاتی از پنجشیر 🥰
- داشتم می گفتم جای دلآرام خالی که فرصت نشد مدرسه را ببینند و همچنین جای سقراط که با گربه ی مدرسه یک گفتمان فیلسوفانه می کرد!😼
- پس از پایان مراسم گفتم بیا که یک نگاره ی سه نفره با دو غفران به یادگار داشته باشم.😇
- کی گفت بخندید که عکس خوب بیاید. ماندم به چی بخندم که بی مقدمه و با قیافه ای خیلی جدی دستهایش را نزدیک آورد و گفت: اینمیقه خو بود و شروع کرد به تعریف یک داستان فی البداهه … که گپ از خنده گذشت بیخی! 🤣
- قرار داشتند و دیر شده بود اما تا آخرین لحظه ملق زدیم و عکس انداختیم، بانو دلآرام گفت: من این حرکت بچه های مدرسه را همیشه می دیدم و بسیار دوست دارم. خودش هم در همه ی عکسها حرکت را شادمانه تر از همه رفته است.🌻🤸
- گفت بدرود و رفت. روی تابلوی کناری اش با انگلیسی نوشته بود اتباع خارجی، اما بی توجه به تابلو از گیت اتباع ایرانی رفت و آسان گذشت. شاید گفت:من ایرانم (اشاره به کتاب ایشان دارد) و … و دهان مأمور باز ماند و هیچ نگفت!😍👇












