
میهمان ناخوانده- نویسنده نادر موسوی
1393-2-13 – نمایشگاه کتاب تهران- غرفه ی خانه ی کودکان افغانستان
خوابیده بودم. دیدم یکی چیزی روی شکمم جول جول می کند. بیدار شدم و لامپ را روشن کردم. دیدم چیزی نیست. گفتم شاید سوسک بوده و میخواسته از رویم رد شود. آخر سابقه داشت و چندبار مچ پایشان را وقت عبور گرفته بودم. به همین خاطر لامپ را خاموش نکرده دوباره خوابیدم تا اگر دوباره آمد ببینم. بین خواب و بیداری باز احساس کردم یک چیزی انگار داره حرکت می کنه و پاهاش به ساق پایم می خورد.
با دقت بیشتری نگاه کردم. با دیدنش نیم متر از جایم پردیم. فکر می کردم دارم خواب می بینم. دیدم یک هزارپای 12 الی 14 سانتی زعفرانی و بسیار خونسرد، سوت زنان داشت برای خود دنبال چیزی می گشت. چند ثانیه ای شوکه شده فقط نگاهش کردم. چیزی دیگه ای به ذهنم نرسید. پریدم از آشپزخانه یک لیوان بزرگ آوردم. وقتی برگشتم همچنان آرام آرام و لَم لَم کنان شبیه هموطنانی که پاسپورت و مدارک شان جور است و با خونسردی و اعتماد به نفس کاذب و پررویی با لباس وطنی از زیر بینی مامورهای پلیس ایران رد می شوند، داشت سمت در خروجی می رفت. دمپایی را روی دُمش گذاشته و لیوان را بردم نزدیک سرش و هدایتش کردم داخل لیوان و کتاب «شفای کودک درون نوشته ی گیتی خوشدل» را هم گذاشتم روی آن تا راه فراری نداشته باشد.
وقتی از نزدیک و با دقت بیشتر به نیشها و پاهای درازش نگاه کردم از تصور اینکه چی قصد سوئی داشته وممکن بود نیشم زده و یا برود به سوراخ بینی یا گوشم، موی بر اندامم سیخ شد و یک موج بندری از سرتا پایم گذشت و حسابی لرزاندم. بعد از آن هرچی تلاش کردم خوابم نبرد. رفتم گلاب به رویتان دست شویی. تا در را باز کردم یک مارمولک کوچک از زیر در دوید سمت پایم و یک سوسک هم از روی در رفت بالا. در عالم ترس فکر کردم یک هزارپای دیگر است. در حالت پرش چند قدمی توی هوا خیز برداشته و دوباره برگشتم اتاق. کم کم دچار توهم برم داشت که نکند خانوادگی آمده باشند گردش و زن و بچه ها و فک و فامیلش همین زیر میرا مخفی شده باشند؟ خواستم یک عکس ازش بندازم. دوربین کوچکتر را روشن کردم دیدم خرابه و باز تب و لرز گرفته است. دوربین بزرگه هم مدرسه بود.
از خیرعکس گذشتم و لپتاپ را روشن کرده و عکس کاور صفحه را آپدیت کردم در حالی که هزارپا و یا به روایتی پُرپا روبرویم برای رهایی تلاش می کرد و گاه گاهی روی دوپای آخرش ایستاده و می خواست خود را بیرون بکشد. این مطالب را نوشته و با یک لنگه ی دمپایی ابری بزرگ در کنارم دوباره دراز کشیدم در حالی که یک چشمم باز و یکیش بسته است از ترس و توهم هزارپا و فامیلش. فردا اگه قسمت بود یک عکس ازش انداخت و همینطور در باره ی نمایشگاه کتاب و غرفه ی خانه ی کودکان افغانستان که نصفش یک پنجم غرفه ی خانه ی ادبیات و نصف دیگرش هم یک دهم غرفه ی انتشارات عرفان(آقای ابراهیم شریعتی) است خواهم نوشت.


