بی خانه گان

نمایشگاه کتاب

بی خانه گان- نویسنده نادر موسوی
1393-2-19 – غرفه خانه کودکان افغانستان

خانه ی کودکان در نمایشگاه کتاب چیز زیادی برای عرضه و ارائه به کودکان مشتاق نداشت. چند تا مجله و کتابی هم که به نمایش در آمد برای چند سال قبل بود. برای خالی نبودن عریضه تنها کاری که برای بچه های بازدید کننده از غرفه به ذهنمان رسید فراهم کردن برگه ای برای نوشتن نظر و بیان احساسشان بود و عکسی که از حضورشان در غرفه گرفته می شد. اما همین نوشتن نامه و یادبود آنقدر با استقبال بچه ها مواجه شد که گاهی به خاطر تجمع بیش از حد راهرو بسته می شد و جلو بازدید غرفه های اصلی را می گرفت، ما که بین الغرفیتن بودیم. وقتی خیلی شلوغ می کردند از ترس بچه های خانه ی ادبیات و آقای شریعتی سعی می کردم پراکنده شان کنم. هرچند این بزرگواران با سعه ی صدر چیزی نگفتند با تمام دردسرها و مزاحمت هایی که برایشان داشتیم.

بارها شد که برگه ها را با خودکار دادم دست بچه های مشتاق نوشتن و خواهش کردم که برای جلوگیری از ازدحام بروند جای خلوت دیگری بنویسند و بیاورید. چند بار هم چیزی نمانده بود که میز لق و پای شکسته ای که کل غرفه را تشکیل می داد کله پا شده برود هوا. یکبار هم به خاطر تجمع زیاد و عکاسی به آقای شریعتی تذکر دادند که جلو اینها را بگیرید که بیش از حد شلوغ کرده اند و راهرو را بهم ریخته اند. اما ایشان با همان قاطعیتی که مختص شخصیت شان است، از غرفه و کارهای خانه ی کودکان سخت دفاع کردند تا جایی که گفتند اگر اینها بروند من هم غرفه را تعطیل کرده می روم. حضور در نمایشگاه امسال را مرهون مهربانی و پایمردی ایشان بودیم. اما استقبال بچه ها از نوشتن و حرف زدن برایم غیر منتظره نبود چون بارها این موضوع را در مدرسه تجربه کرده و دیده بودم.

چه در فرصت هایی که با آنها صحبت می کردم و چه در نوشته هایشان. صدای بچه های ما نه در افغانستان شنیده می شود و نه در هیاهوی مهاجرت. اصولاً در کشور ما و از نظر بسیاری از والدین بچه ها جزو آدم ها به حساب نمی روند تا وقتی کار مفیدی نکرده و سودی به خانواده نرسانده اند. آنها تنها وظیفه ی خود را هم تا زمانی که فرزندشان کودک است تأمین حداقلِ خوراک و پوشاک برای آنها می دانند و بس. در ذهن و باور بسیاری از آنها یکی از ریشه ها و دلایل اصلی از فرزند آوری، برداشتن بار از دوش پدر و مادر و رهاندن زندگی از فقر است در آینده، دختر به یک شکل و پسر به شکلی دیگر. در واقع بچه ها پشتوانه ای اند برای فردای پیری شان بدون اینکه حداقلِ نیازهای امروز آنها را برآورده سازند. حرف آنها را هیچ کس نمی شنود و نگرانی و دغدغه های شان در هیچ کجا مورد توجه قرار نمی گیرد.

در مهاجرت و غربت نیز این بی توجهی به شکل دیگری بروز کرده و تشدید می شود. بچه ها در اجتماع میزبان پذیرفته نمی شوند. در مدرسه و محله هیچکدام از آنها در فعالیتهای جمعی شرکت داده نمی شوند. حرف آنها در اینجا هم برای هیچ کس مهم نیست. نه می توانند برای خود جمع هایی جداگانه و رسمی داشته باشند و نه در جمع های رسمی پذیرفته می شوند. حضور پررنگ بچه ها به نظرم ریشه در این عوامل دارد تا حدود زیادی زیرا نمایشگاه کتاب و غرفه های افغانستان تنها جایی است که در بین جامعه ی میزبان و در کنار آنها هویت و شخصیت اصلی خود را بروز و ظهور یافته می بینند هرچند نیم بند.

در این میان نیز حداقل عنوانِ خانه ی کودکان آنها را به سمت خود می کشاند و استقبال از آنها برای شنیدن حرف و سخنشان آنان را مشتاق تر می کرد برای نوشتن و گفتن. در این چند روزِ نمایشگاه دیدم که اگر کاری برای بچه ها صورت گیرد آنها هم استقبال و حمایت می کنند. دیدم که آنها چگونه مشتاقانه و حتی ملتمسانه در جستجوی گوشی برای شنیده شدن صدایشان و چشمی برای دیده شدن خودشان و دلی برای همراهی با دغدغه ها و نگرانی هایشان هستند. 

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط